تبليغاتX
دوری،دوری دلهاست نه دوری فاصله ها


با سلام به تمامی کسانی که لطف کردند و به وبلاگم آمده اند
این وبلاگ یک پلی است بین من و شما که تمامی خواسته های شما را برآورده می کند
امیدوارم لحظات خوبی رو در وبلاگم سپری کنید
موبایل:09353901924
ایمیل:mac30mum@yahoo.com
با تشکر از تمامی شما عزیزان

سلام به هم محلی های عزیز امروز باعکس های دیدنی از ممشی و بروبچش اومدم و اونها رو آپلود کردم تا از دیدن این عکس ها لذت ببرین. با عرض معذرت بعضی عکس ها هم قدیمی هم جدید اون عکس های قدیمی عکس های بسیار دیدنی هست که تو عروسی پسر آقای سرانجام گرفتم امیدوارم صاحب این عکس ها راضی باشه که عکس ها شو تو وبلاگم میزارم و اگه راضی نبود به درک.

 عکس های جدید هم میشه گفت تو اوایل پاییز امسال گرفتم که از مناظر دیدنی ممشی و کارمزد و امامزاده حسن و شهر آلاشت هست امیدوارم از این عکس های دیدنی لذت ببرین.

 یکی از دلایل گذاشتن این عکس ها رقابت با دایی وبلاگ نویس خودمه که ببینه چقدر وبلاگم از اون برتره(چشم حسود کور بشه ایشاالله) و دیگه وبلاگ های دیگران رو مسخره نکنه البته این عکس ها به گرد پای عکس های محمد حسین آستین نمیرسه.

برای دیدن عکسها به ادامه مطلب مراجعه کنید.


لينک مطلب نوشته:مجيد تاریخ:یکشنبه 1388/11/11 ادامه ي مطلب ...

ديروز بعدازظهر رفتم كافي نت براي چك كردن ايميل هايي كه به من ميدن بعداز گشت و گذار در ايميلم يك ايميل، توجه منو به خودش جلب كرد بعد از باز كردن اون ايميل كه به انگليسي نوشته شده بود و از آمريكا فرستاده شده بود اونو كپي كردم وبه خونه بردم.

بعداز خوردن غذا و كمي استراحت كامپيوتر خودمو روشن كردم وبه سراغ ايميلي كه كپي گرفته بودم رفتم يه ديكشنري دستم گرفتم تا اين ايميل رو معني كنم كه بعد از جون كندن ايميل و معني كردم متن ايميل اين بود:

******************

عزيز پراحترام

روز خوبي داشته باشي،من ميدونم اين ايميل براي تو غافلگيركننده است زيرا تو منو نمي شناسي و من هم تو رو نمي شناسم. اسم من جميما آميك است من 23 سال دارم و يتيم هستم.پدر من دسامبر 2005 در يك تصادف مرد.

پدر من در جاده، مشكوك كشته شد اما پليس خبرداد كه كه پدرم مست بود زيرا يك شيشه الكل خورده بود قبل از اينكه بميرد. اگر چه پدرم يك تاجر موفقي بود . او زندگي مي كرد در هنگ كنگ و شنزن چين قبل از اينكه برگرده به كشورش لاتويا.قبل از اينكه او بميرد به من گفته بود كه يك پس اندازي فقط به جمع 50 ميليون( دلار آمريكا) در سال 1999 در بانك چين دارد.من با بانك تماس گرفتم و آنها به من گفتند كه اجازه دارم كه پولها را بگيرم. من رمز اون حساب رو قبلا از پدرم گرفته بودم.

حالا من با عمويم زندگي مي كنم او بسيار بدجنس است. او همه چيز پدرم را فروخت بدون اينكه چيزي رو به من بده.

اون چيزي درباره ي 50 ميليون دلار نمي داند به خاطر همين من با تو ارتباط برقرار كردم. من مي تونم به بانك دستور بدم كه همه پول ها را به حساب شما بريزد و همديگر را ملاقات كنيم در كشور خودتون ايران.

دراين حرفم هيچ دروغي نيست و به شما قول ميدهم كه عمويم هيچ چيزي نمي داند اگر اون بدونه ادعا مي كنه كه صاحب اون پوله و من هم چيزي به اون نگفتم و من به شما اطمينان ميدم كه اين پول براي پدرم هست و اين قابل اطمينان است و ريسك اين كار آزاد و قانوني است.

اگر شما اين كمك را پذيرفتن از طريق ايميل به من بگيد تا من اطلاعات بانك را به شما بدهم و بعد از ملاقات باهم اين پول را در اختيار شما مي گذارم.

من منتظر جواب شما هستم.

جميما آميك .

(در آخر اين ايميل ادرس خونه و كد پستي خودشو گفته بود كه از نوشتن اون خودداري مي كنم)

متن خارجي اين ايميل رو در ادامه مطلب مي ذارم.


لينک مطلب نوشته:مجيد تاریخ:دوشنبه 1388/10/28 ادامه ي مطلب ...

من صبح جمعه به همراه پدرم و عموم(رحيم ربيعي)و پسرعموي بزرگوارم(مرتضي ربيعي) به سوي ممشي حركت كرديم. حدود ساعت 9 صبح به ممشي رسيديم هواي ممشي بسيار عالي بود هوا آفتابي وبسيار مرطوب و خنك بود و من حتي با آستين كوتاه بودم من و آقا مرتضي تصميم گرفتيم تو اين نصف روزي كه ممشي هستيم يه گشت و گذاري داشته باشيم بعد از گرفتن ميوه و به خصوص گوجه و نان و چاي از خونه ي پدربزرگم(قلي دايي) به سوي عسل حركت كرديم در راه تصميم گرفتيم كه به عسل نريم تصميم گرفتيم جايي بريم كه هم ممشي معلوم باشه هم فضاي اونجا آزاد باشه. بعد از رسيدن به المه به سوي پيسي رهسپار شديم جاي شما خالي چه هوايي بود. بعد از جمع كردن هيزم و چماز خشك شروع به روشن كردن آتيش كرديم چون مي خواستيم هم چايي درست كنيم و هم گوجه كباب.

بعد از خوردن چايي و يه استراحت كوتاه به طرف بالاي پيسي حركت كرديم جايي كه درختهاي كاج بودن من شنيده بودم كه اين منطقه بدون درخت بودن و موقعه ايي كه آقا بهزاد ايماني شوراي محل بودن رفتن به محيط زيست اطلاع دادن كه اين منطقه رو درختكاري كنن.در اون مكان چيزهايي ديديم مثل شغال و ردپاي خرس و شخم زدن گراز ها.

بعد از تماشاي اونجا برگشتيم به مكان قبلي چندتا سيخ درست كرديم با شاخه درختا و گوجه ها رو در اون سيخ كرديم و شروع به درست كردن گوجه كباب كرديم و با نون زديم تو رگ و بعد از اتمام كار به ممشي برگشتيم و به من و پسر عموم ناهار دادن كه جاي شما خالي پلو و گوشت اردك بود عجب مزه اي داشت.

 فضاي ممشي چيزي جز سكوت نبود. مي تونم بگم تو ممشي فقط آقايون ايماني رو ديدم وكسي اونجا نبود(آقا بهزاد ايماني كه ماشين خودشو كه لندور هست چنان شست كه انگار مي خواست عروس ببره و آقايون ابوالفضل و علي ايماني كه يكي از اونا ماشين نو خريده بودن و گوسفند قربوني كرده بودن).

يك خبر ديگه هم دارم اون اينه كه طويله ي خونه قلي دايي به قول خودش پس از دويست سال خراب شده و فرو ريخت كه بايد اونو يه بار ديگه بازسازي كنن. اون طويله به گفته خودش به دست (صفر) يكي از اجداد ما ربيعي ها ساخته شده فكرشو بكنين (صفر – ربيع - حاج قربان -  قلي دايي)يعني حدود چهار نسل پيش ساخته شده جل الخالق عجب معماري بوده.

در راه برگشت به منزل در جاده ممشي يه گرازي مرده بود كه يك عقاب داشت گوشت اونو مي خورد من اون عقابو ديدم عجب بال هاي بزرگي داشت و مي تونست حتي يه گوساله رو هم بلند كنه.

بايد بگم عكس هاي قشنگي از ممشي گرفته بوديم كه اون عكس ها دست پسر عموم هست كه اگه وقت كردم ازش ميگيرم و تو وبلاگم ميزارم.

(عکس زیر در پاییز امسال گرفته شده)


لينک مطلب نوشته:مجيد تاریخ:شنبه 1388/10/26

امروز می خوام یک داستان کوتاهی براتون تعریف کنم که می گه سرنوشت رو نمی شه تغییر داد سرنوشت خودش مشخص می شه:

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".

"سرنوشت خود مشخص خواهد کرد".

سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)"

ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:" کاملا حق با شماست".


لينک مطلب نوشته:مجيد تاریخ:چهارشنبه 1388/10/16

۲۳ دی ماه تولدمه به همه عزیزانی که در این ماه تولدشونه تبریک می گم

من متولد شهرستان  ساری ام جایی که از شمال به دریای خزر از جنوب به رشته کوههای البرز  ختم می شه


لينک مطلب نوشته:مجيد تاریخ:پنجشنبه 1388/10/10


تعداد بازديدها:

طراح قالب: حسين
پشتیبان: .::Mac30mum::.



وضعيت مدير وبلاگ در ياهو